از مهر ماه 86 تا بهار 91... چهار سال و اندی این وبلاگ با نوشته ها ودلنوشته ها به روز شد...خاطره های خیلی خوبی که از حلقه وب رادیو جوان شروع شد تا دوستی هایی که هنوز خاطره سازند!
نمی تونم این وب رو حذف کنم چون شدیدا دوسش دارم...نوشته ها و خاطره هاشو...اما شاید دیگه پست جدیدی این جا گذاشته نشه.حلال کنید...
خوشا به حال سال 90 !
ماه دوازدهمش را دید و عمرش به سر رسید !
می ترسم ماه دوازدهم م را ندیده ، عمرم به سر رسد ...
یا صاحب الزمان(عج)...
این روزها عجیب س خ ت شده اند...
می ترسم از دل م!
که مثل این روزها شود!...
* دل هاتون بهاری !
پاهایم شوق رفتن داشت و دل م بی تاب رفتن بود...و زبان م لبریز از حرف های به زبان نیامده...
اذن دخول خواستم و باز ساحل موج های نگاه م فقط نگاه تو بود! اما این اذن تفاوت داشت و نگاه ها لبریز از عشق بود
و تو انگار هر لحظه عاشق تر می کردی...فضای خالی دستانمان پر بود از نگاهت!
کنج همیشگی حرم دوباره خاطره می شود و خاطر ٍ دلم آرام از خیال ها...
آرامش می تپید در نفس هایم و من نفس می کشیدم حضورت را ... هوا سرد بود و حال و هوای تو گرم می کرد نفس هایم را...
مثل همیشه رسیدم به لحظه ی وداع و من با بغضی بیشتر از همیشه فقط سلام کردم به آقای مهربانی هایم!
به سینه ات سنجاق زدم این کلید را. یادت که هست...؟
خیالم که از رویایت پر شد،هرزه های ترس را هرس کردم...یادم هست هنوز!
سنگریزه ها لغزیدند تا جایی که جراحتش حک شد بر بودنم و من می خندیدم از شوق رهایی ...
مرهم بودی و محرم بر این رهایی ام ...
بی شکیب بودم و این اغاز دلباختن بود.
می خندم هنوز ... به هوای تو. به خیال رسیدن تو ...
کابوس کوچه های گمشدگی را دیگر طاقتی نیست برایم!
نگذار شکیبا باشم بر تکرار واژه ها ... بر هوای سرد نبودنت! قطره قطره به دریای نگاهت سرازیر کن اشک های بی شکیب م را.
تا کجاست صبر غربت کوچه های غریب حضورت؟؟!! تا حس غریب کدام جمعه؟
و ما چه آسان به حراج گذاشته ایم واژه های الست را...