تبليغاتX
<روی موج نور>

ّ

...تا...

هیچ کلمه ای نمی تواند تا این حد بار احساس دو طرفش را به دوش کشد و حجم حرف ها را در دو حرف بیاندازد و بگریزد ! سبک می اید بین دو واژه ی سنگین ...

" تا " ، در تب و تاب دلواپسی هایم پوزخند می زند و من به وسعت ارزوهایم نگاهش می کنم ...

به " تا " اسکار بهترین بازیگر می دهم در بازی کلمات . و با باورهایم تا انتهای یک شعر قدم می زنم و غزل هایش را تصویر ضیافت دلتنگی اش می کنم .

" تا "، تنها می اید و دستانش سوغات اشتی هاست . " تا " ،تنها می اید و دستانش یعنی فاصله ی دو پندار .خوب ببین ! " تا "، مرز این سو  و  ان سو  می شود که میان دو سو ، یک اتفاق را سبز کند ،یک ارتباط را .و شاید یک حایل همیشگی را محکم تر...

باز یک رمز پیدا شد : رمز یک مرز !


* ای کاش نشاط شیعه تکمیل شود / امسال دو بار سال تحویل شود/ ای کاش به هشت هشت هشتاد و هشت / در امر ظهور یار تعجیل شود...


 دلنوشت ناگهانی: کمتر پیش میاد این موقع از سال برم شمال و پاییز رو از نوع نم نم بارون کنار دریا اونم پس از اومدن از قبرستان تجربه کنم ! کمتر پیش میاد  مجبور به انجام کاری بشم اما بعدش راضی باشم و.... کلا" این روزها اتفاقاتی پیش میاد که برام کمتر پیش میاد...!

سوتی نوشت! :من در ماشین می نشینم و دعا دعا می کنم ترافیک نباشد چون دیر بشود ابروریزی ست! / اقای راننده :خانوم از "همت" برم دیگه؟ چون مسیر دیگه ای رو بلد نیستم. / من : نه ! شما از "کریم" !!! برید من راهنماییتون می کنم! / من:از شدت تعجبش تعجب می کنم که چرا این طور نگاهم می کند؟! در دلم می گویم :بی تربیت! / اقای راننده : خانوم منظورتون از "کریم" همون "حکیم" هست دیگه!؟؟!! / من : تازه به عمق فاجعه پی می برم و با کمال اعتماد به نفس عرض می کنم :بله دیگه ! طوری که اقای راننده از گفته ی خویش پشیمان می شود....

 


نوشته شده توسط زینب سادات قوام در جمعه 8 آبان1388 ساعت 12:38 | لینک ثابت |

هواخوری!

 

می گذارم که احساس هوایی بخورد

 .....


پ. ن۱ :نمی دونم چرا حتما" باید یکی فوت کنه تا بیشتر به مرگ فکر کنیم...مرگ های ناگهانی بیشتر تحریک کننده ی فکر اند!هنوز تابوت جلو چشمامه...هنوز صدای تکبیر و صلوات تو گوشمه...هنوز صبر خانومش و مظلومیت دختر ۱۵ ساله ش و بی تابی پسر جوونش نقش ذهنمه!...هنوز اون همه جمعیت از جلو چشمام رژه می رن...هنوز عکس روی تابوتش بهم لبخند می زنه...

پ .ن۲ :یه نکته جالب فهمیدم : امروز این وبلاگ وارد ۳ سالگیش میشه!

 روز بعد نوشت! :امروز یک دیدار،هوای خوشی به احساسم داد...دیدار با رهبرم...

 


نوشته شده توسط زینب سادات قوام در دوشنبه 27 مهر1388 ساعت 16:58 | لینک ثابت |

محبت

جوانکی را دیدم که می گوید من کمبود محبت دارم و کسی را می خواهم که به من محبت کند . کسی مرا درک نکرده ، کسی مرا درک نمی کند...

خندیدم در حالی که در درونم طوفانی بود . ارام گفتم : برادر تو هنوز ظرفیت خودت را درک نکرده ای ، تو خودت را درک نکرده ای ، وگرنه محتاج درک دیگران نبودی .

و گفتم کسی که با این همه محبت از خدا ، کمبود محبت دارد ، کسی که محبت خدا او را پر نکرده ، دیگر محبت چه کسی او را سرشار می کند!؟

بیچاره،تو که دریای محبت را احساس نکرده ای ، با قطره های به منت الوده ی این ادم ها چه می کنی ؟

*برگرفته از کتاب ایه های سبز از استاد صفایی حائری *


نوشته شده توسط زینب سادات قوام در یکشنبه 19 مهر1388 ساعت 14:31 | لینک ثابت |

بود و نبود

در پس  "مسئله این است : بودن یا نبودن "، جای مسئله ای خالی ست : چگونه بودن !؟

بودن های گذشته برایم حکم نبودها را دارد و حالا بودنم ، حکایت "بود و نبود" می شود . ترجیح می دهم بودنهای رنگ پریده را به نبودن گره بزنم ....در اوج نبود دیروز ، ستاره های بودن های امروز چشمک می زدند و امروز با حجم سنگین این " بودن " ترک خورده ام .

"یکی بود ، یکی نبود"  اغاز قصه ها همیشه برایم گنگ بود . به سرم می زد شاید : نبود آن "یکی بود" و بود  آن "یکی نبود" !

از بودن های امروزم دلشوره دارم . سخت است تمام وجودت این گونه "بودن" را بخواهد ولی همان وجودت برای این گونه "بودن" کم باشد...


پ.ن : با تشکر ویژه از واژه های "بود" و "نبود" که کمک شایانی در این پست به من کردند!

 


نوشته شده توسط زینب سادات قوام در سه شنبه 14 مهر1388 ساعت 18:11 | لینک ثابت |

سر خط

نوشتن ، ثمره ی احساسی ست که بر سر خانه ی دل می نشیند و در پیچش ابهامش واژه ها کنار هم جمع می شوند . سنگفرش های تنهایی ، نمناک می شوند و باز زمزمه های متبسم مبهم که از "رها" شدن می گریزند !

متهم می شوم ! یا ریشه ی احساسم یخ زده که تمایلی برای اوردن نجواها ندارد ، یا باید نوشتن را همراه گفته هایم پر کنم از نقطه های در امتداد هم که معلوم نیست چه وقت به سر خط می رسند...

احساسم بی حس می شود وقتی حس می کنم  شنیده ها ، ذهن ثانیه ها را مشوش می کنند و ناگزیر مجالی برای اوردن واژه های تازه نفس نیست .

مانده ام کجای پاراگراف، نقطه ی پایان گذاشته می شود و می شود رفت سراغ نقطه سر خط !

 


نوشته شده توسط زینب سادات قوام در جمعه 10 مهر1388 ساعت 18:3 | لینک ثابت |

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ

درباره ی وبلاگ


اینجا مکانی ست برای سوار شدن بر قایق اندیشه ... درست روی موج نور در دریای جوانی!

اهالی رادیو جوان

باشگاه رادیویی جوان
پرواز شب "شاهین شرافتی"
دورها اوایی است که مرا می خواند "هانیه جوادی منش "
انکار ما "میثم فکری "
وبلاگ برنامه "منطقه اختصاصی"
حلقه وب رادیو جوان
ساده ام ...همین *قاسم اورنگی*
بید مجنون * فاطمه صداقتی *
ستاره زد سلام کن * وحید جلیلوند *
ازاد وش * رضا افتابی *
هستم*سید علی ضیا*
یک سبد ترانه *رضا عزتی*
هامش *حامد مرادیان*
نوشته جات *حامد جوادزاده*
آبینه ها *نادر ختایی*
رویای صدا *سعید پورمحمودی *
یه شنونده * آقای حسینی *
وبلاگ توپ *پاتوق هفتایی ها*
سایت اختصاصی رادیو جوان *پارازیت*

آرشیو

حلقه وب رادیو جوان

وبلاگ گروه "جوان و اندیشه"
فرکانس برتر *زهره بهتاج*
گل یاس *زهره*
صدای جوان ایرانی *فائقه*
تسنیم آفرینان *میلاد تائبی*
حس ششم *ستاره*
کافه اندیشه جوان *سابینا*
جوانان رادیو جوان *پیام*
وایستا همین جاست! شبکه رادیویی جوان *عرفانه*
تا انتها حضور * ریحانه *
آنتن پر سر و صدا *فاطمه*
اکسیر جوانی *معصومه*
به کجا چنین شتابان!
جوان ... * سولماز و فرزانه *
دل نوشته های بارانی * پریسا دختر پاییزی *
یک سبد نجوای زمینی *یه مسافر ، یه قریبه *
دختر بارونی *عرفانه *
دو قطره تا اشک *نویسنده نجوای ملکوت*
پابرهنه زاده ی کوچه های احساس
فراتر از بودن * پریا ابراهیمی *
رویای زخمی پروانه *هانیه *
تک مضراب جوانی *نون.الف*
کنج خیال *نیلوفر*
جوان ناکام *- - - - جون! *
قالب وبلاگ
جستجوگر قالب وبلاگ

آخرین پست ها

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ radiojavanfans محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم